بابا و پسرش























بابا و پسرش

فقط حرفای مردونه

سلام پسرم

دیروز سه ساله شدی

ساعت 9 ده آذر نود توی بیمارستان ام لیلای بندرعباس به دنیا اومده و دقیقا یادمه که روز پنجشنبه هم بود. به دنیا اومدن تو زندگی من رو از این رو به اون رو کرد و کم کم به این باور رسیدم که منم بزرگ شدم.

پسرم من همه سعی و تلاش خودم را می کنم که بتونم برات یه زندگی سراسر پر از آرامشی را بهت هدیه کنم بلکه بدون هیچ دغدغه ای هم خودت و هم من و مامان مینا آینده ای روشن و درخشان برای خودت بسازی و بسازیم. کیان بابا یادم نرفته اولین باری که حرف زدی و اولین کلمه ای که گفتی «بابا» بود. مامان مینا را به اسم کوچیک صدا می زدی و البته نمی گفتی مینا؛ می گفتی «جیبا» و من و مامانت از ذوق خودمونو می کشتیم. اولین دندونی که در آوردی، اولین باری که راه رفتی، اولین باری که قاشق دستت گرفتی؛ هیچ کدوم از این اولین بار ها یادم نرفته و امیدوارم اولین کسی هم باشی که با پیشرفت و موفقیتت باعث سرافرازی و افتخار ما توی خانواده باشی!

پسرم!

دوستت دارم

تولدت مبارک

نوشته شده در سه شنبه 11 آذر 1393ساعت 9:53 توسط حمید|

سلام

تقریبا یک سال از آخرین پستی که گذاشتم می گذره و سه سال از اولین پست! مثل برق و باد گذشت سال نود تا امروز! کیان من 9 روز دیگه سه سالش میشه و من هم ماه پیش 30 ساله شدم و یادم نمیره روزهای پر از فراز و فرود زندگیمو. روزهایی که دوست نداشتم برن و رفتند و روزهایی که دوست نداشتم بیان و اومدن!

اما زندگی را گذر است و گذرا! روزهای خوب و بد زندگی از ناگزیرهاست که نمیشه بی اعتنا ازش رد شد. چرا که تجربه اندوزی در روزهای بد سپرده خوبی میشه برای بد نشدن روزهای خوب. قرار نیست که همش بد بگذره. من خودم به عینه درک کردم خدا را و فهمیدم روز بد هم از روزهای خوب خداست! شاید توی روزهای سختی باشه که خدا را می فهمیم و صداش می کنیم و دست به دامنش میشیم تا خدا دست به قلم بشه و تقدیر دوباره ای توی کتاب مقدراتمون بنویسه و در اصل نوشته های پیشین خودش را ویرایش کنه!

باری! سی سالم شد و الان باید مثل یه آدم سی ساله رفتار کنم. زندگیم، پوششم، رفت و آمدم، برخورد با خونواده و اطرافیان و همکارام، غذا خوردنم و همه اینها باید تغییر کنه. حتی زنگ موبایلم و حرف زدنم! چون قراره پدر 30 ساله ای باشم که باید تکیه گاه همسر فداکارش بشه از این به بعد و پسری 3 ساله تربیت کنه تا فردا در جامعه ای که قراره با گرگ ها سر و کله بزنه کم نیاره! چون قرار نیست تجربیات من سی ساله را کیان هم تجربه کنه پس باید اشتباه دیگران در حق خودم را تکرار نکنم و اجازه بدم پسر سه ساله من از تجربیات من بهره ببره!

روزهای سخت زندگی من به لطف پروردگار سپری شد! آرزویی که به گور فراموشی سپرده شده بود __ به لطف لم یزالی خداوند و دم مسیحایی پدر و مادرم که دعاهاشون پر از اسم من و مشکلاتم بود و دل شکسته و مظلومیت همسر و معصومیت و فطرت پاک پسرم__ زنده شد و در تصوری غیرقابل باور برای هرکسی به سرانجام رسید و استخدامی که دور از تصور بود میسر شد و لاجرم به استخدام گمرک کیش در اومدم! لیسانس ادبیات و وضعیت مخوف سربازی و پارتی بازی های درون سازمانی، هیچ کدوم تاثیری نداشت و من که به عنوان نفر ذخیره توی لیست استخدام بودم نمی دونم چی شد که قرعه به نام من افتاد و از دلهره کار راحت شدم!

حال از خدا هم می خواهم آنقدر عمر با عزت همراه با سلامتی نصیبم کند بلکه بتوانم پدری باشم مایه سرفرازی فرزندم و همسری باشم تکیه گاه همراهم!

پسرم!

تندرستی روان و تن، زندگی رشک برانگیز، هوشی سرشار و آینده ای پر از سربلندی را برایت آرزو دارم!

3 سالگیت فرخنده...

 

 

نوشته شده در شنبه 1 آذر 1393ساعت 12:03 توسط حمید|

سلام

امروز دقیقا پس از 1 سال و 2 ماه و 17 روز اومدم اینجا. روزی که دقیقا 2 سال و 1 ماه و 10 روز از روزهای سپری شده توسط تو می گذره!

الان که دارم اینو می نویسم برای خودت روی مبل لم دادی و داری می خونی:

ستاره آی ستاره همچین پسری کی داره؟ بابا حمید داره، مامان مینا داره! 

اینقدر پدر من و به خصوص مامان مینا را در آوردی که فکر نمی کردیم یه روزی اینقدر عاقل بشی که وقتی آهنگ گوش میدیم تکرار کنی و حتی خوانندش را بشناسی! البته می دونم شاید بعضی ها بگن چه بابای خالی بندی داری! اما خدا را شکر فیلم های تو هست پسرکم که بیانگر اینه که خدا به ما لطف بزرگی کرده و جرقه تحویل یک نابغه را توی زندگی ما زده و البته همه چیز بستگی داره به اینکه من و مامان مینا بتونیم از پس این وظیفه بزرگ بر بیایم یا نه؟!

پسرکم امروز که دارم اینو می نویسم دوره ای را پشت سر گذاشتم که هیچ وقت فکر نمی کردم دوره گذر باشه و تصورم روی تداومش بود و عاقبتش را هم زندگی ئی از هم پاشیده می دیدم که به لطف خدا چنین نشد و دوران سخت زندگی ما گذشت و مبدل شد به روزهای سبز و شیرینی که من و مامان مینا همیشه با هم تصور داشتیم!

بیکاری من توی بندرعباس اونم 2 بار. 1 بار دقیقا فردای روزی که من و مامانت زندگی مشترکمون را زیر 1 سقف آغاز کردیم و دفعه دوم هم روزی بود که تو 4 ماهه بودی! پسرکم روزهای سختی را طی کردیم و بدون شک اگه فداکاری های مامان مینات نبود نمی تونستیم اون دوران طی کنیم. به خداوندی خدا اگه هر زن دیگه ای بود تحملش تموم می شد و زندگی را رها می کرد و می رفت. اما مامان مینا تا جایی که تونست تحمل کرد و با خوب و بد من ساخت تا به لطف خدا تونستیم زندگی را شیرین کنیم :)

البته باید بگم که توی اون دوران من هیچ خوبی ئی نداشتم و مامانت فقط با بد من ساخت؛ بد اخلاقی ها و بی پولی ها و گنده دماغی ها و...

خلاصه مادرت نه تنها مادر فداکاریه که همسر وفاداری هم هست بدون شک!

پسرکم توی 1 سال اولی که توی اصفهان بودیم اصلا روز خوش نداشتیم و به خاطر حماقت و غرور دیگران باز افتادیم تو مسیر بدشانسی! همه امیدمون به گمرک بود که به خاطر بومی نبودنم نتونستم برم کیش و به عنوان نفر ذخیره پذیرفته شدم! نهاد کتابخانه هم که امتحان دادم و پذیرفته شدم هم باز به خاطر بومی نبودنم توی بندرعباس منو نپذیرفت!

خلاصه خیلی بدبیاری ها توی 91 گذاشتیم پشت سر تا اینکه نوروز 92 یکی از بندگان خوب خدا که منو می شناخت و سابقه کار منو می دونست که روزنامه نگاری کار کردم پیشنهاد 1 کار بهم داد و به لطف خدا کارمند استانداری شدم و روزهای خوبمون شروع شد! (باور کن با نوشتن این سطور آخر لبخندی به لب  اومد و ذوقی توی دلم سرشار شد که بدون شک نشونی از مهر پروردگاره)

مامان مینا موفق به اخذ مجوز وکالتش شد و زندگی ما بازهم رنگ تازه ای گرفت و مینا بیش از پیش مایه سربلندی و غرور من شد. اما خداوکیلی بگم بازهم 1 لطف دیگه ای که خدا به من و مامانت داره اینه که نمی تونیم فخر فروشی کنیم و در عین حال که از خدا می خوام زندگی ما هرروز بهتر بشه و موقعیت شغلی ما روز به روز مستحکمتر بشه و بشیم مایه مباهات و فخر پدر و مادرامون، اینم می خوایم که هیچ وقت غرور توی هیچ برهه ای از زندگی ما وارد نشه!

پسرکم توی این مدت خیلی داغون شدم و البته آبدیده هم شدم و احساس می کنم خدا می خواسته اینجوری بهم بگه باید مرد بشی. باید یاد بگیری زندگی یعنی چی؟! و خلاصه شدم مثل 1 مرد 40 ساله توی 29 سالگی :)

پسرکم همین چند سطرو از من داشته باش تا اینکه ان شاءالله بازهم بیام و برات بنویسم :)

نوشته شده در شنبه 21 دی 1392ساعت 21:17 توسط حمید|

سلام پسرکم. خوبی بابایی؟ 4 ماه از آخرین باری که اینجا برات نوشتم می گذره؛ چون توی فیسبوک باهات  راحت ترم. مامان مینات نی نی وبلاگو داره و منم توی فیسبوک برات پیج ساختم؛ اما باز توی پیج خودم برات مانور میدم. اونجا خیلی طرفدار داری بابایی! همه دوستت دارند؛ اتفاقا به پیشنهاد و اصرار بعضی از دوستام برات پیج ساختم.

از این حرفا بگذریم و بریم سراغ خودمون و حال و احوال روزهایی که قراره یادگاری بمونه برات اینجا تا ایشالا زمانی که خودت سواد خوندن و نوشتن پیدا کردی بیای بخونی و من هم تماشات کنم و حظ کنم از پسرکی که روز به روز بزرگ و بزرگ تر شد و برای خودش مردی شده! فقط امیدوارم خدا به مامان مینات و من عمر و سلامتی بده تا بتونیم بهترین روزهای زندگیت را با هم باشیم!

پسرم از اتفاقاتی که توی این چند ماه افتاده مهمترینش این بود که خدا را شکر از شر بندر راحت شدیم و برگشتیم شهر خودمون؛ اومدیم اصفهان برای زندگی و همینجا هم دست به کار شدیم و با عمو رضا یه آشپزخونه غذای بیرون بر افتتاح کردیم. الانم که این پستو میذارم سوم آبان نود و یکه و من اصفهانم و تو مامان مینا بندر هستید. مامان مینا رفته برای آخرین مرحله وکالتش و اگه به یاری خدا قبول بشه، پروانه وکالتشو صادر می کنند!

بابایی نمی دونی توی این مدت من چی کشیدم از این بندریا! زندگی منو ریختند به هم؛ البته وقتی میگم بندریا به همه این توضیحو میدم که اینجا هم می نویسم؛ بندرعباسی های اصیل، آدمای فوق العاده خوب و متشخصی هستند؛ همه تحصیل کرده و اجتماعی و باشعور هستند! خیلی هاشون از وضعیت مناسب مالی برخوردارند و آدمای خوبی هستند و حتی اونایی هم که از وضع مالی خوبی بهره نبردند و حتی تحصیلات چندانی ندارند باز هم آدمایی هستند که هم میشه بهشون اعتماد کرد و هم روشون حساب کرد! خلاصه مردم اصیل بندرعباس آدم های خوبی هستند!

بازم زدم جاده خاکی؛ داشتم می گفتم بابایی که زندگی منو جماعتی که ادعا داشتند بندری هستند ریختند به هم و منم تا عمر دارم حلالشون نمی کنم و خب از اونجایی که عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد، کاری که با من کردند باعث شد منم اتمام حجت کنم و برای اصفهان اومدنم برنامه ریزی کنم و با اینکه دو ماه بیشتر نبود رفته بودیم توی خونه جدیدمون، نقل مکان کردیم و اومدیم اصفهان!

خونه جدید که نگو، از قبرستون هم دلگیرتر بود؛ روز و شبش، شب بود و تاریک! وقتی می رفتیم با مامان مینا از خونه بیرون، اصلا دوست نداشتیم برگردیم به اون خونه مزخرف و لعنتی! خلاصه اتفاقاتی اقتاد که باعث شد خدا را شکر برگشتیم اصفهان!

پسرکم من باید برم کم کم دنبال کارام؛ 1 ماه و هفت روز دیگه یک سالت میشه و ایشالا میام اینجا باز هم از یکسالگیت می نویسم!

کیان بابا! خیلی دوستت دارم و می بوسمت و از خدا می خوام من و مامان مینا یه جوری تربیتت کنیم که اول از همه باعث افتخار خودت و بعدشم باعث افتخار ما بشی بابایی! 

نوشته شده در چهارشنبه 3 آبان 1391ساعت 11:17 توسط حمید|

سلام

به قول خواجه شیراز:

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

امیدوارم برای همه ایام غم ماندگار نباشه؛ من که هنوز مشکلاتم حل نشده؛ اما داشتم به این فکر می کردم که خدا را شکر خانواده من همه سالم هستند؛ خدا کیان را سلامت به ما بخشید و این خودش بزرگترین نعمته! اما خدایا تو که اینقدر به ما لطف داشتی و چنین گوهر ارزشمندی را بهمون عطا کردی، نمیشه به دیگران هم همینو بدی؟ خیلی از پدر و مادر ها هستند که در حسرت اینن که بچشون یه لبخند کوچیک بزنه، در حسرت اینن که بچشون بهشون نگاه کنه، در حسرت گوش دادن بچهشون به حرفاشون و یا صدا کردن مامان و باباش هستند؛ خدایا مردم خیلی مشکلات دارند؛ یکی در حسرت بچه به سر می بره و پول داره و دیگری بچه داره و در حسرت پوله! خدا! یکی سالمه و وضع مالی خوبی نداره و دیگری پولش از پارو بالا میره و در آرزوی اینه که برای یک دقیقه هم که شده مشکلات روحی و جسمی نداشته باشه!

خدایا خیلی زیادن و نمیشه بشمارم. اما تو را قسمت میدم به معصومیت این بچه ای که به ما بخشیدی، گره از مشکلات همه باز کن!

نوشته شده در پنجشنبه 25 خرداد 1391ساعت 10:24 توسط حمید|

سلام پسرکم. خوبی بابایی؟ دهم این برج یعنی خرداد ماه نود و یک شما شش ماهت تموم شد و رفتی توی هفت ماه. برای شش ماهگیت یعنی نیم سالگیت، مامانت یه جشن تولد کوچیک گرفت. البته اون موقع ما اصفهان بودیم. 

بابایی تازگیا، یعنی تازه تازه هم که نه، مدتیه دلم گرفته. دلم برای روزهایی تنگ شده که غم و غصه های خنده داری داشتم. غم هایی که الان به هرکدومشون فکر می کنم به عقلم شک می کنم که واقعا اون روزها من عقل داشتم یا نه؟ آبان امسال من میرم توی 29 سالگی و جوونیم هم مثل برق و باد داره میره. خیلی سخته برای من که از جوونیم هیچی نفهمیدم و در اصل اصلا جوونی نکردم. تا درسم تموم شد سریع ازدواج کردم و بعدش هم سربازی و بعدشم که خدا شما را به من داد. خدا را شکر که همش یه روز در میون هم بیکار میشم. از بعد از عید هم بیکار شدم و واقعاً آزار دهنده بود برای من این بیکاری. البته خب فعلا با یه مدرک به درد نخور لیسانس و 8 سال هم سابقه روزنامه نگاری رفتم توی یه آژانس و هر روز برای -به قول ما اصفهانی ها- یه قرون دوزار باید همش دنده عوض کنی و گاز و ترمز و کلاچ بگیری و بشی راننده مردم و اصلا گور بابای اعتباری که توی دوره روزنامه نگاری داشتم و 4 سال دانشگاه. حالا بازم من لیسانس دارم. طرف که با فوق لیسانسش داره توی آژانس کار می کنه. 

بابایی واقعیتش خیلی خستم. هم روحم خسته هست و هم جسمم. امروز دیدم پشت یه ماشین نوشته بود: «ای کاش جوانی هم المثنی داشت». اینو که خوندم واقعاً دلم گرفت و به خدا گفتم: خداجون! یعنی نمیشه به عقب برگشت؟ یعنی میشه خدا چشمامو باز کنم و ببینم همش خواب بوده و هنوزم همون حمید دانشجوی جوونی هستم که خیلی هم شیطون بود و هم مظلوم و گوشه گیر و خلاصه پر بود از تناقض؟ یعنی میشه همون حمیدی بشم که اگه توی یکی از مهمونی های فامیلی خونواده بابام نبودم بهم زنگ بزنند و بگن پاشو بیا که اینجا سوت و کوره! بابایی یه وقتی فکر نکنی من دلقک بودما! نه عزیزم! من خیلی شاد بودم و خدا را شکر همه منو دوست داشتند توی خونواده بابام به خصوص و دروغ چرا؟ رابطم هم با خونواده مامانم زیاد خوب نبود؛ از بس فکر می کردند جایی خبریه! بی خیال اصلاً که بازم زدم توی خط غیبت!

بابایی در آخر این عکسو میذارم اینجا از غروبیه که برگشتنه توی جاده اصفهان-شیراز گرفتیم. ان شاءالله به زودی هم عکسای خودتو میذارم.دوستت دارم. فعلاً بای بای

نوشته شده در سه شنبه 23 خرداد 1391ساعت 0:01 توسط حمید|

سلام بابایی. خوبی گل پسرم؟ یه مدتی خیلی سرم شلوغ بود. بعدش هم که عید شد و بعدش هم که به دلیل بی حوصلگی نتونستم بیام اینجا و برات از روزگار بنویسم. نازکم من الان اصفهانم. به خاطر کار مجبور شدم بیام اصفهانم. چون قراردادم تمدید نشد و گمرک هم هنوز جواب مصاحبه ها را نزده و من و مامان مینا هم با هم فکر کردیم و به این نتیجه رسیدیم که بهترین کار اینه که برای زندگی بیایم اصفهان و منم اومدم دنبال مقدمات این کار. اما تنهایی! الانم به شدت دلم تنگه و هر روز دارم خودمو با فیسبوک سرگرم می کنم و عکس ها و فیلم های شما که کمی از دلتنگی هام کم بشه. الانم که 2ساعته وارد بامداد شنبه نهم اردیبهشت نود و یک شدیم و من هم دوشنبه بلیط دارم برای برگشت به بندر و به شدت دارم لحظه شماری می کنم که بیام و شما و مامان مینا را ببینم. چون دلم برای تو مامان مینا یه ذره شده. امروز هم که داشتم با مامان مینا چت می کردم یه سری عکس های جدیدتو برام فرستاد که خونه مامان جون اینا ازت گرفته. بابایی منم حوصله ندارم دیگه و برای حسن ختام عکس خوشگل توی ناز پسرم را میذارم. فعلا خدا نگهدار و به امید دیدار. دوستت دارم بابایی و بوس بوس...

نوشته شده در شنبه 9 ارديبهشت 1391ساعت 2:17 توسط حمید|

  سلام بابایی. خوبی گل پسرکم؟ بابایی! امروز سالروز یکی از بهترین روزهای زندگی منه؛ به غیر از روز به دنیا اومدن شما. امروز که 24 اسفنده، هم زادروز مامان میناست و هم سالروزی که من و مامان مینا عقد کردیم. 24 اسفند 87 که همزمان بود با زادروز پیامبر اسلام و ولادت حضرت صادق یکی از بهترین روزهای زندگی من رقم خورد. روزی که 4سال به خاطر رسیدن بهش جنگیدم و انصافا الان هم پشیمون نیستم.

بابایی می خوام اینو بدونی که مامانی واقعا به چای من زحمت کشیده و خیلی فداکاری کرده. به خصوص توی دوران شوم و سیاه سربازی که منو خیلی تحمل کرد. به خصوص اون خدمت سختی که من داشتم و آزار و اذیتی که فرماندهان نیروی مقدس انتظامی توی خدمت مقدس سربازی به من دادند و روزگار من واقعا سیاه شده بود.

به هرحال بابایی مخلص کلام اینکه مامانی خیلی مهربونه و فداکار و دوست دارم همیشه قدرشو بدونی. چون خیلی داره برای شما زحمت می کشه. امیدوارم همیشه سپاسگذارش باشی و 120 سالگی مامانت را جشن بگیریم با هم.

تولدت مبارک مینا گلم قلب

نوشته شده در چهارشنبه 24 اسفند 1390ساعت 10:27 توسط حمید|

سلام.دیروز آقای کیان خان ما سه ماهش تمام شد و امروز رفت توی 4ماهگی. راستی یاد گرفته آقا واسه ما حرف میزنه و غر میزنه و دعوا می کنه و می خنده و زندگی شیرین ما را شیرین تر کرده. امروز برای اولین بار قهقهه زد که من از ذوقم یه جوری قربونش رفتم که ترسید و زد زیر گریه. به هرحال اینکه این پسره شد سه ماهش. خدا را شکر خوابش خوب شده و شبها هم می خوابه.

راستی اینم بگم این آقا پسر ما طی عملیاتی خشونت بار مسلمان شد. البته اینم بگم که مسلمونی به این چیزها نیست. آدم باید آدم باشه. اگه آدم باشیم یعنی مسلمانیم و سر تسلیم مقابل خدا فرو میاریم. امیدوار هم هستم که پسرکم مسلمان شناسنامه ای نباشه و رسمش اسلامی باشه و کارهاش. دوست دارم اسلامش تحقیقی باشه نه مثل باباش تقلیدی و وراثتی و به خاطر همین هم ان شاءالله اجازه میدم هر کتابی در این مورد مطالعه کنه و با هرکسی می خواد در این باره صحبت کنه تا خودش پی ببره چرا باید مقابل خدا تسلیم باشه و بنده شیطان نباشه خدای نکرده.

اینم عکس های سه ماهگی گلاب بابایی 

فعلا بای تا بعد...

 

نوشته شده در پنجشنبه 11 اسفند 1390ساعت 19:51 توسط حمید|

یه مطلب جالبی امروز خوندم که می گفت پدران هم بعد از بچه دار شدن دچار افسردگی میشن! خدا وکیلی باید قلم پژوهشگر و نویسنده را طلا گرفت. آخه من که پدرم در اومده. ظهر که از سرکار بر میگردم خونه، آقا کیان یا خوابه یا بیداره و داره بازی می کنه یا بیداره و داره عربده کشی می کنه! تازه وقتی که می فهمه می خوایم یه لقمه غذا بخوریم یادش میفته که باید گریه کنه! چند شبی هم هست که خواب تعطیل! ظهرها هم که من بعضی وقتا می تونم بخوابم و مامان مینا نه! امروز صبح هم که با اجازتون گیج خواب بودم و کار هم بی کار!

فکر کنم همین روزهاست که بنویسند بابای کیان به دلیل افسردگی بعد از زایمان دست به خود کشی زد و به ملکوت اعلی پیوست! حالا از ما گفتن بود...

آقا کیان جون بابات بخواب بذار بخوابیم...

نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن 1390ساعت 11:45 توسط حمید|


آخرين مطالب
» <-PostTitle->

Design By : Pichak